در ژرفای جانم ترانه ای دارم که هیچ کلامی آن را نمی پوشاند ،
.....................................................................................
....................................................................................
.....................................................................................
...................................................................................
........................................................................................
.....................................................................................
..................................................................................
حرف هایی که حتی یک حرفشم نمی شه نوشت
وقتی زن به بيرون خانه خود سرك كشيد ، سه مرد با ريش هاي بلند سفيد را ديد که جلوي در
نشسته اند. زن گفت: هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم؛ اما بايد گرسنه باشيد. لطفا"
بيايد تو و چيزي بخوريد. آنها پرسيدند: آيا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه . آنها گفتند: پس
ما نمي توانيم بياييم غروب، وقتي مرد به خانه آمد، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي
افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن . زن بيرون رفت و آنها
را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمي توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم. زن پرسيد:
چرا؟ يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد، گفت: اسم اين ثروت
است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت: اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق.
برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند.
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب!! اين يه
موقعيت عاليست . ثروت را دعوت مي کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند!
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزيزم! چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟
دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرفهاي آنها گوش مي داد، نزديک آمد و پيشنهاد داد:
بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت:
بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم پس برو بيرون و عشق را دعوت کن.
زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: آن که نامش عشق است ، بيايد و مهمان ما شود. در حالي
که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت، دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند. زن با
تعجب به ثروت و موفقيت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا مي آييد؟
اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد، دو تاي ديگر
بيرون مي ماندند، اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود، ما هم با او مي رويم. هر
کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست
خدا را در این سرما دوست دارم
یادم است در گرمای تابستانم دوستش داشتم.
آری..همیشه دوستش داشتم و دارم.
آنقدر بزرگ و مهربان است که در هر حالی در هر زمانی در هر هوایی احساسش میکنم و دوستش درم و هزاران هزار بار شکرش میکنم .
بیشتر اوفات دلم می خواهد داد بزنم دوستت دارم خدا جونم، میدونم این جور پستارو خیلی فرستادم توی این وبلاگ اما چه کار کنم هنوز دوست دارم به خدا بگم دوستت دارم و شکرت میکنم.

سرما.........
دوستت دارم زمستون
به همین دلیل وبلاگمم رنگ زمستون گرفت.(برف)
اي کاش مي دانستم بعد از مرگم اولين اشک از چشمان چه کسي جاري مي شود / و آخرين سياهپوش که مرا به فراموشي ميسپارد چه کسي خواهد بود

ای خدای بی همتا:
هر روز به يادمان بياور
كه ازميان همه نعمت هايي كه به ما ارزاني داشته اي ،
بالاترين آن محبت است ،
اگر چه كافي نيست كه به عزيزانمان محبت كنيم .
خدايا دل هامان را بگشا ،
نه فقط به روي نزديكانمان ،
بلكه به روي همه انسان ها .
ياريمان كن تا دير قضاوت كنيم و زود ببخشيم .
یاریمان کن تا شکیبایی همدلی و مهربانی کنیم.