در ژرفای جانم ترانه ای دارم که هیچ کلامی آن را نمی پوشاند ،
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 0:30 توسط نگين |
....................................................................................
.....................................................................................
....................................................................................
.....................................................................................
...................................................................................
........................................................................................
.....................................................................................
..................................................................................
حرف هایی که حتی یک حرفشم نمی شه نوشت
+ نوشته شده در شنبه 1386/10/15ساعت 23:17 توسط نگين |
وقتی زن به بيرون خانه خود سرك كشيد ، سه مرد با ريش هاي بلند سفيد را ديد که جلوي در نشسته اند. زن گفت: هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم؛ اما بايد گرسنه باشيد. لطفا" بيايد تو و چيزي بخوريد. آنها پرسيدند: آيا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه . آنها گفتند: پس ما نمي توانيم بياييم غروب، وقتي مرد به خانه آمد، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن . زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمي توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم. زن پرسيد: چرا؟ يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد، گفت: اسم اين ثروت است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت: اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق. برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند. زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب!! اين يه موقعيت عاليست . ثروت را دعوت مي کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند! زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزيزم! چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟ دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرفهاي آنها گوش مي داد، نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم پس برو بيرون و عشق را دعوت کن. زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: آن که نامش عشق است ، بيايد و مهمان ما شود. در حالي که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت، دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا مي آييد؟ اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد، دو تاي ديگر بيرون مي ماندند، اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود، ما هم با او مي رويم. هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/10ساعت 22:57 توسط نگين |
گاهی وقت ها می خواهم فکر کنم، اما پیغامی می آید: Hardware not found
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/10ساعت 22:55 توسط نگين |
در انتظار کلامت، وقتی سر بالا میکنی، چشمانت به آسمان می پیوندد. گویی سنگینی گناهت به گیسوانت گره خورده است.
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/10ساعت 22:54 توسط نگين |
خدا را در این سرما دوست دارم یادم است در گرمای تابستانم دوستش داشتم. آری..همیشه دوستش داشتم و دارم. آنقدر بزرگ و مهربان است که در هر حالی در هر زمانی در هر هوایی احساسش میکنم و دوستش درم و هزاران هزار بار شکرش میکنم . بیشتر اوفات دلم می خواهد داد بزنم دوستت دارم خدا جونم، میدونم این جور پستارو خیلی فرستادم توی این وبلاگ اما چه کار کنم هنوز دوست دارم به خدا بگم دوستت دارم و شکرت میکنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/06ساعت 23:38 توسط نگين |

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/06ساعت 0:9 توسط نگين |
همه جا سفید.
همه جا زیبا .
طبیعت مهمانی دارد . برف ،
برف است مهمان طبیعت .
کوه به خود مغرور است چون لباسی نو به تن دارد.
لباسی سپید ، لباسی بلند ، پیراهنی زیبا ، دامنی قشنگ .
جایی باران مهمان طبیعت است .
طبیعت شاداب و زیباست چون نشاطی دیگر دارد آن جا .
جایی دیگر ابر می خواهد بیارد .
غمگین است چون دریا ندارد.
جایی نسیم خانه اوست .
همه دوست دارند نسیم را.
چون در دلش مهربانی و آرامی خانه دارد .
خانه ی اصلی مهربانی قلب اوست .
در قلب او پاکی خانه دارد .
در جایی آفتاب رنگارنگ ، خورشید ساکن است .
خورشیدی که آرامش را می بخشد با نور خود.
نور هم پاک می سازد آن جا را با مهربانی خود.
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/02ساعت 23:9 توسط نگين |
امروز روز اول زمستان خیلی قشنگ بود واقعا زمستان با بارانی که آورد خودش را نشان داد.
سرما......... دوستت دارم زمستون به همین دلیل وبلاگمم رنگ زمستون گرفت.(برف)
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/02ساعت 0:0 توسط نگين |
دلم برات تنگ میشه هندونه
کاش میشود تموم نشی واسه چند ماه دلم برات ی ذره میشه نرووووو..........
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/27ساعت 23:30 توسط نگين |
اي کاش مي دانستم بعد از مرگم اولين اشک از چشمان چه کسي جاري مي شود / و آخرين سياهپوش که مرا به فراموشي ميسپارد چه کسي خواهد بود 
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/09/25ساعت 23:8 توسط نگين |
ای خدای بی همتا: هر روز به يادمان بياور كه ازميان همه نعمت هايي كه به ما ارزاني داشته اي ، بالاترين آن محبت است ، اگر چه كافي نيست كه به عزيزانمان محبت كنيم . خدايا دل هامان را بگشا ، نه فقط به روي نزديكانمان ، بلكه به روي همه انسان ها . ياريمان كن تا دير قضاوت كنيم و زود ببخشيم . یاریمان کن تا شکیبایی همدلی و مهربانی کنیم.
+ نوشته شده در جمعه 1386/09/23ساعت 0:34 توسط نگين |